سلام دوستان
اسم من سام است این وبلاگ را برای گزارش روزانه زندگی خودم تهیه کرده ام از این به بعد سعی خواهم نمود با نوشته ها و مطالب زیبا و خواندنی در خدمت شما باشم امیدوارم از خواندن وبلاگم لذت ببرید و مرا با نظرات خود راهنمایی کنید.از شما خواهشمندم حتما از آرشیو وبلاگم هم دیدن کنید
ارادتمندتان: سام بخشنده

سلام

چند باري از بابام خواسته بودم مرا به مزار شاعران نامي كشورم ببرد روز پنج شنبه كه پسرعمويم پويا هم از هشترود مهمان ما بود بابام گفت كه امروز شما را بر سر مزار ايرج قادري هنرپيشه مردمي و قديمي ايراني ميبرم براي همين تصميم گرفتيم كه پسرعمويم عباس و همچنين پسرعمه ام علي رضا را هم با خودمان ببريم از آنجا كه قبلا از سايتها اطلاع رساني شده بود كه ايرج قادري را در امامزاده بي بي سكينه در صفادشت كرج دفن كرده اند براي همين عازم صفادشت شديم اما در انجا گفتند كه اشتباهي آمديد قبر ايشان در بهشت سكينه واقع در كمال آباد است بايد بگم من از سياست زياد سر در نمي آورم اما نميدانم كه چرا دولت در مورد دفن مخفيانه و مزار ساده و همچنين مراسم هاي ايشان اين همه حساسيت دارد ولي در دل خوردم براي رفتار با جسد چنين هنرمند بزرگي متاسف شدم و....

احمد شاملو
ابتدابه امازاده طاهر كه نزديك خانه مان است رفتيم ديدن قبور ساده و معمولي هنرمندان و شاعران و نويسندگان و نوازندگان برجسته كشورم مرا متعجب كرد آيا در كشور هاي ديگر هم با هنرمندانشان اينگونه رفتار ميشود .ابتدا بر سر قبر شاعر تواناي ايران احمد شاملو (بامداد)رفتيم .ساتيار انگار فهميده بود كه سر قبر بزرگمرد شعر ايران وايستاده است با ذوق بازي ميكرد .قبري ساده و بدون حتي يك سنگ قبر شايسته كه نماد شاعري مثل شاملو باشد .ياد شعرهاي باغ آيينه.تكرار .مرثيه .يه شب مهتاب .افق روشن و...)افتادم

بوسه ساتيار بر سنگ قبر احمد شاملو


چراغي به دستم، چراغي در
برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر
شده را
روشن مي كند.

احمد محمود
چسبيده به قبر شاملو فبر نويسنده بزرگ ادبيات ايران احمد محمود است كه بابام توضيح داد كه ايشان نويسنده كتاب هايي همچون داستان يك شهر .همسايه ها ومول و....ميباشد


تقي ظهوري
بعد از آن بر سر مزار تقي ظهوري كمدين قديمي سينماي ايران حضور يافتيم شخصيتي كه با همسرش در يك قبر آراميده بودند بابا از فيلمهاي ظهوري ميگفت كه در ((گنج قارون .دالاهو .باخدا ناخدا و...)بازي كرده بود و اصطلاح معروفش ((اقا رضا تب داري ))



خانم پوران
خانم پوران خواننده معروف قبل از انقلاب شخصيت ديگري بود كه در سر قبرش حضور يافيم كه در كنار ايشان خواهر و بستگانشان هم دفن شده بودند


ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
.......
خانم دلكش

خانم دلكش خواننده ديگري بود كه از مزارش ديدن كرديم كه البته اسم واقعي ايشان عصمت باقرپور بود كه بابام خيلي در مورد ترانه هاي ايشان تعريف ميكرد كه اينكه معروف به ملكه ترانه هاي ايراني معروف بود

سفر كرده و مستم كن از جمله آهنگهاي معروف ايشان بود
جلال ذوالفنون
ديدن قبر استاد بزرگ موسيقي و آهنگ ساز ونوازنده سه تار استاد جلال ذولفنون بخش ديگري از ديدار ما بود بابام اشاره كرد كه ايشان آهنگهاي معرفي براي عليرضا افتخاري و شهرام ناظري ساخته بودند كه مستان ازكارهاي او بود در كنار قبر ايشان قبر استاد و سازنده اهنگ اقاي علي اصغر زنگنه بود



غلامحسين بنان
مقبره غلامحسين بنان خواننده مورد علاقه بابام خيلي براي من و بابام مورد احترام بود بابام ترانه آمدي جانم به قربانت ...ايشان را زمزمه ميكرد و توضيح داد كه ايشان در سال 1336 بر اثر تصادف چشمانش را از دست داده بود و هميشه عينك افتابي ميزد گلهاي رنگارنگ از بزرگترين كارهاي ايشان بود



نعمت الله آغاسي و بابك معصومي
ديدن قبر خواننده و هنرپيشه قديمي ايران آغاسي و در كنار او كاپيتان تيم فوتسال ايران بابك معصومي برايم خيلي جالب بود البته مزار اين دو عزيز نسبت به قبور ديگر كمي شلوغتر بود بابام از فيلم و ترانه هاي اغاسي گفت ((بتراش اي سنگ تراش و...از نعمت نفتي و...))



هوشنگ گلشيري
و بالاخره در امازاده طاهر بر سر مزار نويسنده و روزنامه نويس معروف ايران هوشنگ گلشيري حضور يافتيم البته بگويم من اطلاعات زيادي نسبت به اين بزرگان نداشتم بابام ما را با توضيحاتش آشنا ميكرد گلشيري نويسنده شازده احتجاب و سياهپوشان وهمچنين برنده جايزه صلح رمارك ميباشد و...



و ديگران .....
در اين امامزاده اشخاص مشهور ونامي زيادي از كشور مان به خاك سپرده شده اند ازجمله بهمن علائالدين (مسعود بختياري ). حسن قوامي معروف به فاخته استاد آواز ايران . علي اصغر بهاري نوازنده بزرگ كمانچه وحبيب الله بديعي نوازنده بزرگ ويلن و....

بهاري

بهمن علاءالدين

فاخته(حسين قوامي)

حبيب الله بديعي
ايرج قادري
پس از اينكه قبور اين عزيزان را زيارت كرده و فاتحه اي خوانديم به آرامگاه بهشت سكينه رفتيم در قطعه 12 رديف 30 اين ارامگاهچند روز پيش هنرمندي را به خاك سپردند كه كمتر ميتوان لنگه آنرا ديگر ديد به نوشته اگهي ترحيم ايشان توجه كنيد ((كوچه مردها خالي شد ))سخن از ايرج قادري ميگويم بابام خيلي تعريفش و ميكرد از فيلمهايش از دادا و از كوچه مردها .از رفيق و ميخواهم زنده بمانمش و....سخن در مورد ايرج قادري زياد بود ولي من عقلم بيشتر از اين و قد نميده .من هم دوستش داشتم




براي همه اين عزيزان كه روزگاري وجود جسماني وهنريشان براي اين مرز و بوم غنيمتي بود و حال هم كارهاي ماندگار ايشان براي ما نعمتي است ارزوي روحي شاد و آمرزيده دارم .سخن زياد شد از همه شما پوزش ميخواهم

باور كنيد از صعود مقتدرانه تراختور سازي به ليگ قهرمانان آسيا خيلي خوشحالم اقاي قلعه نوعي و اقايون بازيكنان و همه دست اندكاران باشگاه تراكتور سازي از زحمات همه شما سپاسگذاريم و اين موفقيت كمترين هديه براي هوداران متعصب تراختور ميباشد انشاالله قهرمان آسيا ميشويد .

درود بر شرف و غیرت تورک
قوي رقيب لر نه خيال ائيله سه ائيتسين دلي قانلي
سنين آرخاندا دوران آذربايجان دي تراختور
ترجمه شعر بالا :
اي جوانمردان بگذاريد رقيبانتان هر فكر و خيالي دارند را انجام دهند كه ملتي مثل ملت آذربايجان پشت سر شما ايستاده است
سلام

جمعه 15 ارديبهشت داداش نازنينم يكسالش تمام شد .واقعا چه زود گذشت انگار همين ديروز بود كه براي به دنيا آمدنش لحظه شماري ميكردم و از شما براي سلامتيش التماس دعا ميكردم ساتيار هديه خداوند براي ما بود. او گرمي بخش زندگي ماست با اينكه دوري از زادگاه و هشترود براي همه ما سخت بود اما اين وجود نازنين ساتيار بود كه تحمل اين سختي را براي ما راحت كرده بود .خدايا ممنونم كه در اين شرايط دوري از وطن به فكر ما بودي .و ساتيار نازنينم :دوستت دارم و براي سلامتي و موفقيتت در آينده از هيچ كوششي دريغ نخواهم كرد .....

اما جشن تولد ساتيار را در يك محيط ساده و خودماني برگزار كرديم .بابام گفته بود كه امسال كسي را دعوت نكنيم تنها خاله فاطمه و خاله ناهيدم از ساوه خاله مليحه با بچه هايش و عمه سهيلا با بچه هايش و عمومقصود با خانواده اش مهمان ما بودند .جشن مختصري گرفتيم من و عليرضا و عباس و محدثه خيلي بازي كرديم .انشاالله سال اينده جشن تولد بهتري براي ساتيار بگيريم و مهمانان بيشتري دعوت كنيم .از همه شما هم بابت تبريك هايتان تشكر ميكنم .بازهم ببخشيد كه دير ميام .

ادامه عكسها را در ادامه مطلب ملاحظه نماييد


سلام

با اينكه ديروز عصر به كرج رسيده بوديم اما من احساس خستگي نميكردم
در فكر تدارك 13 بدر بودم .قرار است با خانواده خاله ام فرزانه باهم به
برغان برويم وسايل را اماده كرديم و عازم انجا شديم ساعتهاي اوليه
خيلي عالي بود ولي بعدا من نميدانم چرا ناراحت شدم و از همه رو
برگداندم هم اين روز را به خودم سخت گرفتم و هم حال ديگران بخصوص
بابا و مامانم را گرفتم البته در اخرين ساعت از بابام عذرخواهي كردم و
ايشان با بزرگ منشي مرا بخشيدندخلاصه 13 بدر را هم گذرانديم و بايد از
فردا به مدرسه ها برويم .براي شما هم خوشكامي ارزومندم

ساتيار و من :روز قبل از 13بدر

ساتيار در 13 بدر از خودش پذيرايي ميكند

دخترخاله ام محدثه به همراه ابجي الهام و داداشش محمدرضا
بقيه عكسها را در ادامه مطلب ببينيد
سلام دوستان خوبم :

بازهم فرصتي دست داد تا با پستي جديد در خدمت شما عزيزان و ياران هميشگيم باشم ابتدا بازهم از بابت دير امدنم معذرت ميخوام .باور كنيد هرچه ميخوام زود زود بيام پستهام و عوض كنم نميشه .ميدونم شما بزرگواريد و مرا به خاطر اين كوتاهيم خواهيد بخشيد .من قصه زندگي خود و داداشم سام را تا انتهاي سال 1390 نوشته بودم و حال ادامه زندگينامه ام را پي ميگيرم

البته اين دفعه نميخوام فقط حرف بزنم ميخوام عكسهاي بيشتري خدمتتان ارائه كنم .قبل از هر چيز بايد بهتون بگم بابا براي اينكه كيفيت عكسهاي وبلاگم پايين نباشه يك دوربين ديجيتال زيباي سامسونگ خريد .باباجون ايول، حاج منصور و ايول .

خلاصه در 28 اسفند ماه 90 در حالي كه بارش باران و برف كولاك ميكرد به همراه خاله هايم كه از ساوه امده بودند عازم هشترود شديم جاده ها خيلي شلوغ بودند همه تلاش ميكردند كه خودشان را براي تحويل سال نو به مقصدشان برسانند نهار را در خانه بابام در ابهر خورديم و كمي هم استراحت كرديم .خانه بابام گفتم تعجب نكنيد آخه بابا دانشجوي دانشگاه ابهر است و در ابهر خونه گرفته است .خلاصه با همه سختي و باراني بودن راه ،حوالي 10 شب خودمان را به هشترود رسانديم .از اينكه دوبار خود را در زادگاهم ،عشقم ،و زيباترين نقطه جهانم ميديدم خيلي خوشحال بودم .هشترودم انشاالله كه آبادتر از اين بشوي .

روز بعدش دختر خاله ام سحر به همراه خانواده اش از تبريز آمدند خانه بابابزرگم پر شده بود يادش بخير قبلا ها بيشتر دور هم بوديم اما الان هر كداممان در يك شهر زندگي ميكنيم .با تكميل شدن نفراتمان شلوغ كاري ،بازيگوشي و بازيمان شروع شد.

روز سه شنبه سال نو تحويل شروع شد البته تحويل سال در ساعت هشت ونيم صبح بود كه ما خواب الود بوديم .قبل از اينكه ما بيدار بشويم بابام به وادي رحمت هشترود رفته بود تا تحويل سال را در كنار ارامگاه بابا بزرگ مامان بزرگ و عموناصرم باشد .خدا رحمتشان كند ياد بابا بزرگم بخير كه دائم سر تماشاي كارتون و اخبار باهم كل كل ميكرديم .واقعا ناز بود

ياد مادر بزرگم كه اصلا نديدمش هم بخير و ياد عموي مهربانم ناصر هم در اين ايام بخير هميشه تا مرا ميديد ميگفت ((سام وضعون نجوردي)) يعني سام احوالت چطوره و...خدا همه رفتگان شما را هم رحمت كند .سال نو تحويل شد همه اعضاي خانواده با هم روبوسي كردند و بابا بزرگ و مامان بزرگ براي همه عيدي دادند و دشت اول را از آنها گرفتيم و بابام هم عيدي داد و...خدايا در اين سال به همه مردم دنيا سلامتي ،صلح ،و درامدي كافي اعطا كن .كشور عزيز من ايران را به اوج افتخار برسان .براي شهر من هشترود اباداني هديه كن و خانواده و همه بستگان مرا از تمام بلايا دور گردان به پدر و مادر من سلامتي طول عمر به كارهايشان بركت وبراي دادشم ساتيار اغاز سال نوي پر از شادابي اعطا كن .آمين

دو روز اول سال نو را به ديد و بازديد از بستگان و بزرگان خانواده پرداختيم عيدهاي خوبي هم دريافت كردم .اكثر روزها را با بازي كردن با دوستان هم محله اي قديم و همچنين دختر خاله هام سپري كرديم .بابام دو روز بعدي را به تعمير ماشين پرداخت كلي براش هزينه درست كرده بودم آخه من ماشين و به ديوار كوبيده بودم .روز 5 فرودين در حالي كه هوا ابري بود به باغهاي علي اباد رفتيم بعد از حدود 2 ساعت بازي با شروع بارش برف به خانه برگشتيم

زيياترين قسمت سفرمان بعد از هشترود سفر به تبريز ،اسكو و كندوان بودابتدا به تبريز رفتيم و از مقبره الشعرا و مسجد كبود ،موزه اذربايجان و همچنين موزه ملي ديدن كرديم واقعا از اينكه استانم مهد تمدن و سرزمين ستارخان و باقرخان و همچنين علامه طباطبايي و جعفري و تراختورسازي و...است به خود ميبالم و در تبريز زماني احساس غرور كردم كه عكس پرفسور نامي شهرم پرفسورهشترودي را در جمع مشاهير اذربايجان مشاهده كردم .زنده باد اذربايجان و پاينده و جاودانه باد هشترود .در مقبره الشعرا برمزارصدها شاعر نامي اذربايجان حاضرشده و فاتحه اي خوانديم كه معروفترينشان استاد شهريار خالق منظومه حيدربابا بود .هچنين از موزه صنايع دستي زيباي استاد بتهوني ديدن كرديم كه فوق العاده زيبا بود .در موزه اذربايجان مجسمه هاي غول پيكر و معني دار از جمله فقر و جنگ پيري و جواني و حبس و زندان و...را كه هر كدام داراي معني خاصي بود ديدن كرديم از مسجد كبود ديدن كرديم كه در حياطش نمايشگاه بزرگ صنايع دستي اذربايجان را تشكيل داده بودند همچنين در پشت ميدان ساعت تبري موزه اي بود كه خودروهاي قديمي تبريز را به نمايش گذاشته بودند .البته در بيشتر ميادين شهر سفرهاي زيبايي هفت سين را چيده بودند .شب را در خانه خاله ام مانديم روز بعد ابتدا به شهر اسكو رفتيم و از سفرهاي ديدني و همچنين درخت كهنسال ان ديدن كرديم سپس به روستاي زيباي كندوان رفتيم من براي اولين بار بود كه به اين روستا سفر ميكردم با اينكه هوا سرد بود و برف هم اندك اندك ميباريد اما جاتون خالي انقدر محو زيبايي اين منطقه شدم كه سرما را از ياد بردم و...

تا 11 فروردين در هشترود بوديم در صبح روز 12 فروردين هشترود را ترك كرديم و به كرج رسيديم . خيلي خوش گذشت . روز بعد هم به 13بدر رفتيم كه خاطرات انرا در پست بعدي ام ميگذارم
از بقيه عكس ها در ادامه مطلب ديدن كنيد
سلام بر دوستان :

بازهم فرصتي پيش آمد تا بتوانم با نوشته اي جديد از زندگي روزمره خودم و داداشم ساتيار در خدمت شما باشم البته من هر روز به وبلاگ هاي دوستان سرميزنم اما از انجا كه اتفاقات جالبي براي خودم و داداشم پيش نيومده بود براي همين وبلاگم را آپ نميكنم امروز هم نزديكي سال نو بهانه براي من اورد در با تبريك سال نو به حضور شما عزيزان برسم اغاز يازدهمين ماه زندگي ساتيار را ميتوانم بهترين روز زندگي خودم و داداشم حساب كنم چون هر روز كه بزرگتر ميشه احساس ميكنم شيرينتر و دوست داشتني تر ميشه الان ديكه سر سفره با ما ميشينه البته نميتونم غذا ها را قورت بده و لقمه ها در گلوش گير ميكنه و بيچاره مامانم زود با انگشتاش لقمه را از دهانش در مياره .الان به كمك دستهاسر پا مياسته و به كمك من و بابام راه ميره .خنده هاش روز بروز شيرينتر ميشه راستي يادم رفت بگم دو تا دندون جديد هم از بالاي دهنش دراورده كه بد جوري هم گاز ميگيره موقع شير خوردن هم دائم مامانم باهاش به خاطر گازگرفتنش دعوا ميكنه و....

خودم هم كه مشغول مدرسه هستم درسها روز به روز سنگين تر ميشه البته من هم تلاشم را ميكنم كه بهتر بخونم و در اين راه از كمك بابام هم غافل نيستم .
ديروز رفته بوديم ساوه خانه خالم شب را در انجا مانديم صبح بابام گفت كه برم ماشين و استارت بزنم تا گرم شه اما چشمتون روز بد نبينه من هم بدون اينكه دنده را خلاص كنم استارت و زدم و ماشين و كوبيدمش به ديوار و جلوش داغون كردم البته شانس اوردم كه مسافت ماشين و ديوار كوتاه بود و ماشين هنوز سرعت بيشتري نگرفته بود ولي بازهم نزديك 500توماني بابام را به خرج انداختم اونهم نزديك عيد بيچاره بابام اصلا چيزي بهم نگفت و خدا را شكر كرد كه خودم چيزيم نشده است دلم براش سوخت الان نزديك عيد صافكار و مكانيك از كجا گير بياره .البته من هم تصميم گرفتم از اين به بعد بيشتر دقت كنم

خيلي صحبت كردم بريم سراغ عيد و سال نو انشاالله من اغاز سال نو را در زادگاهم هشترود و در پيش مادر بزرگو بابابزرگم خواهم بود اين اولين عيد نو روز ساتيار است من عاشق هشترودم و خيلي خوشحالم كه عيد را در هشترود خواهم بود براي همه شما دوستان عيد را تبريك ميگويم و سال نو خوش و موفقي را ارزومندم

سلام دوستان خوبم :
هفته گذشته تعطيلي چند روزه باعث شد كه بابام ما را به خانه دوستش عمو
يوسف در شهر رودهن ببرد با اينكه مسير رفت و برگشت به علت ترافيك سنگين
راهها بخصوص خيابانهاي تهران سخت بود ولي جاتون خالي خيلي خوش گذشت با
خانواده عمويوسف خيلي صميمي هستيم يك دختر كوچك به نام رزينا دارند كه
خيلي ناز و دوست داشتني است.بياد مانده ترين قسمت سفرمان رفتن به پيست
ابعلي بود اين پيست در 60 كيلومتري تهران است و قديميترين پيست ايران است
در اينجا برف بازي تيوب سواري كايت تله كابين سرسره بزرگ برفي و....وجود دارد
هيجان انگيزترين و در عين حال خطرناكترين تفريح در اينجا تيوپ سواري است
.خيلي حال داد اما بعضي از جوانان خيلي خطرناك سر ميخوردند و در چند مرحله
به شدت با ديواره هاي اطراف برخورد كردند من چند عكس از اين سفر برايتان
گذاشتم اما كفيت عكسهام پايين است بابام گفته اگر امسال شاگرد اول بشم يك
دوربين عكاسي پيشرفته برام ميخره من هم تلاشم را خواهم كرد .به هر حال سف
ر خوبي بود


سلام
چند هفته پيش به همراه خانواده ام به گنبد سلطانيه در نزديكي زنجان رفتيم با
اينكه هوا خيلي سرد بود ولي من هميشه از ديدن آثار باستاني لذت ميبرم بابام
توضيح ميداد كه اين كنبد جزء آثار و ميراث ثبت شده جهاني است كه بناي آن به
دستور سلطان محمد خدابنده (ايلخانيان )طي 9 سال ساخته شده است رنگ
گنبد ان آبي است كه به راحتي از اتوبان زنجان –قزوين قابل مشاهده است شكوه
و عظمت اين گنبد به حدي است كه انسان را از دور محو خود ميكند با توجه به اين
خصوصيات و جهاني بودن اين گنبد از همه دوستان ميخواهم سري به اين محل
بزنند .


تا ما برف بازي كنيم و ادم برفي درست كنيم جاتون خالي خيلي خوش گذشت اما
برف بازي در هشترود چيز ديگري بود






سلام گرم و صميمانه مرا مجددا پذيرا باشيد
بعد از نزديك به سه ماه دوري از امروز دوباره به خدمتتان رسيدم تا ابتدا معذرت
خواهي و طلب پوزش به خاطر اين همه مدت
دوري كرده باشم البته علت غيبت من
نبودن اينترنت و مشكلات خانوادگيمان بود و تنبلي
من نيست يك عذرخواهي مجدد
هم از تمام عزيزاني كه در اين مدت براي من كامنت گذاشتند
دارم و من قادر به
پاسخ دادن نشدم دارم خلاصه همتون من و ببخشيد انشاالله بتوانم
جبران كنم

متاسفانه بعد مهاجرت از هشترود روزگار
بر وفق مراد خانواده ام بخصوص بابام نچرخيد و روز به روز در ساوه به دلتنگي هاي
بابام اضافه تر شد به طوري كه روز به روز
غمگينتر به نظر ميرسيد تا اينكه يك روز پيشنهاد داد كه تا مدرسه سام و درسهايش
جديتر نشده ساوه را ترك كرده و به كرج برويم با اينكه با اين تصميم از دوستان
جديدم در مدرسه و خاله هايم دور ميشدم اما نزديك شدن به پسرعمه
هام و پسرعموهام و
همچنين بچه هاي دوستان بابام مرا به زندگي
بهتر در كرج
اميدوار كرد و با موافقت من و مامانم در تاريخ 28مهر ماه 1390ساوه را
ترك كرده و
در ميان گريه خاله هايم عازم كرج شديم .البته بابام قبلا خانه و مدرسه
را رزرو كرده
بود ما در منطقه مهرشهر ساكن شديم و من در مدرسه دولتي شهداي
اكبراباد
مشغول شدم البته اين مدرسه تجربه
جديدي برايم است كه اما دانش اموزان ان
فراتر از اتتظار من است به طوري كه در زمان
زنگ تفريح در حياط مدرسه جاي
سوزن انداختن نيست و تعداد همكلاسي هاي من 34 نفر است
...البته من راضي
هستم بابام گفته مرد بايد بتواند از اين جمع زياد به حق خود برسدو
اميدوارم بتوانم
سربلند از اين مدرسه بيرون برم
براي برگشتن ارامش و اسايش دوباره به
خانواده تلاش خواهم نمود و از شما هم
ميخواهم مارا دعا كنيد
در اين مدت چند روزي را در ايام عاشورا
به هشترود سفر كرديم بعد از مدتها ديدن
زادگاهم هواي ديگري در من ايجاد كرد ديدن
دوستانم وخانواده و اشنايانم بكلي مرا
دگرگون كرد و روحيه جديدي گرفتم و صد البته
كه تلاش مرا براي اينكه بتوانم روزي
با كوله باري از موفقيت به شهرم برگردم را صد
چندان كرد هشترودم دوستت دارم و
براي همه همشهريانم ارزوي سربلندي دارم
و اما كمي هم از داداشم ساتيار بگويم
الان كه اين مطلب را در وبلاگم قرار
ميدم 10 روزديگر ساتيار وارد دهمين ماه
زندگيش ميشود روز به روز بر شيطنتش اضافه ميشود الان ديگر چهاردست و پا اين
و آن
ور ميرود با ديدن كتاب و دفترهايم حمله كرده و سعي در پاره كردن و خوردن
ورق هايشان ميكند صداهاي جالب و خنده هاي دلنشينش مرهمي هست بر پايان
دادن روزهاي
گرفتاري و شروع زندگي نرمال و طبيعيمان .من مطمئنم كه ساتيار
هديه خداوند بود كه ما بتوانيم بر اين گرفتاريها غلبه كنيم در اين قسمت عكسهايي
جديد از ساتيار برايتان قرار ميدم اميدوارم خوشتان بيايد و در
پايان بازهم از بابت اين
همه غيبتم پوزش ميخواهم 


ادامه عكسهاي ساتيار را در ادامه مطلب ببينيد
بالاخره من هم هفته گذشته به همراه بابام به تنها باشگاه تكواندو ساوه در هلال احمر رفتيم و ثبت نام كرديم استاد حسين زاده داراي دان 4 مربي ما است من به همراه چند نفر از بچه ها داراي كمربند قرمز هستيم مابقي بچه ها كمربندشان پايينتر است .استاد مرا به بچه ها معرفي كرد و از انها خواست كه با من دوست بشوند .من هم خوشحال شدم كه محيطي را پيدا كردم كه بتوانم دوستاني پيدا كنم .بيش از يك ماه از امدن مان به ساوه ميگذرد خيلي دلم براي هواي هشترود تنگ شده است بيشتر از همه بابام براي هشترود دلتنگي ميكند به رويش نمي اورد اما من حس ميكنم كه روزهاي سختي را ميگذراند و....
همه شما عزيزان را دوست دارم و براي شما ارزوي موفقيت دارم

بالاخره لحظه وداع با هشترود فرا رسيد و صداي ترمز كاميوني كه قرار بود اسباب ما را به ساوه ببرد مرا به خود اورد مني كه هنوز ترك هشترود را باور نمكنم بابا و مامانم به همراه مادر بزرگ و خاله ام قبلا وسايل خانه مان راجمع كرده بودند .چندتا از دوستان بابام آمدند و در بار زدن كاميون به ما كمك كردند .البته بابا يكي از خانه هاي كوچكمان را با وسايل اضافي مان رديف كرد تا هر موقع خواستيم هشترود بياييم به خانه خودمان بريم .كار بار كردن وسايل تمام شد و كاميون ساعت 13 هشترود را ترك كرد خانمها و آشنايان اكثرا براي خداحافظي مي آمدند همه از رفتن ما ناراحت بودند در حدود ساعت 14 خانه را تحويل مستاجدمان داديم و به خانه بابابزرگم رفتيم نهار را در آنجا خورديم بابام جهت زيارت قبور بابابزرگ و مامان بزرگ و همچنين عمويم به وادي رحمت رفت .ميدانم كه از همه سخت تر براي بابام جدايي از بابا و مامانش است .خدا رحمتشان كند .

خلاصه در ساعت 18 آماده خداحافظي از خانواده بابابزرگ شديم بغض گلوي همه مان را گرفته بود و لحظه جدايي تركيد و همه غرق گريه شديم باور كنيد تا اين لحظه نسبت به ترك هشترود احساسي نداشتم اما در اين موقع فهميدم كه دارم از شهري كه سالها محل زندگي ابا و اجدادم بوده ترك ميكنم دارم از سرزميني كه نزديك 12سال آب و نانش را خورده ام ترك ميكنم دارم از شهري كه همه دوستان و آشنايانم ومعلمين و استادانم وتمام كساني كه در تربيت من نقش داشتند را ترك ميكنم و...واينجا بود كه اشك چشمانم را فرا گرفت مسير 7ساعته هشترود -ساوه را طي كرديم لحظاتي كه كارمان گريه شده بود وبه ساوه رسيديم
در ساوه چندروزي را به مرتب كردن اسباب خانه گذرانديم .هنوز اينترنتمان وصل نشده بود خيلي دلم واسه دوستانم تنگ شده است با اينكه بابام ما را دائم به پارك و شهربازي ميبرد ولي هيچ جاي ايران هشترود نميشود هنوز كسي را توي ساوه نمي شناسم و دوستي اينجا ندارم و براي بازگشايي مدارس لحظه شماري ميكنم تا بتوانم دوستان خوبي براي خودم پيدا كنم .

روز چهارم شهريور تولدم بود جشن تولدم را در يك محيط غريبانه و تنها با حضور دختر خاله ام سما و خاله هايم برگزار كرديم البته از دوستاني كه برايم كامنت تولد گذاشته بودن متشكرم .انشاالله بتوانم از اين به بعد زودتر آپ كنم و بيشتر بهتون سر بزنم

و اما بخوانيد از داداشم ساتيار :

باور كنيد اگر ساتيار نبود هيچكدام از ما تحمل دوري از هشترود را نداشتيم بودن ساتيار بهانه اي بود كه كم كم بتوانيم به غربت عادت كنيم ساتيار با لبخندهاي دلنشينش با نق نق هاي شيرينش همه ما را سرگرم كرده است فردا وارد 5ماهگيش ميشود الان بيشتر زمانش را با مكيدن انگشتان دستها و پاهايش ميگذراند مامانم كم كم از ميوه هاي شيرين و ماست و خامه و ... به عنوان غذاي كمكي بهش ميدهد ولي غذاي اصليش همان شير مادر است .من چند عكس تا عكس از ساتيار در اين پست ميگذارم .اميدوارم خوشتان بيايد .از اينكه حوصله به خرج داديد و از وبلاگ من ديدن كرديد متشكرم .باز تشريف بياريد
